قصه کودکانه مسواک بی دندون

مجله اینترنتی گپ مپ

یک روز مسواک بی دندون از آن همه نشستن خسته شد. گفت: « من دیگر از اینجا ماندن خسته شدم. هیچ دندونی من را دوست ندارد، من از اینجا می روم!»     تا خواست برود، حوله گفت: « نه! نرو، اگر بری کثیف می شوی، دیگر هیچ دندونی تو را دوست ندارد.»   مسواک بی دندون گفت: « اشکالی ندارد، من که دندون ندارم! چقدر اینجا بیکار بمانم؟ خسته شده ام »   حوله گفت: « مگر نمی دانی؟ تو مسواک نی نی هستی.   نی نی الان کوچولو است، دندون ندارد اما چند وقت دیگر چند…

آگهی آگهی

تبلیغات

قصه کودکانه مسواک بی دندون

یک مسواک بود کوچولو وبی دندون!  صبح تا شب توی جامسواکی می نشست تا دندون ها بیایند و او تمیزشان کند؛ اما هیچ دندونی پیش او نمی آمد

ادامه مطلب

لایک : 0
تمامی حقوق مطالب سایت متعلق به گردانندگان آن هست
طراحی و اجرا:گپ مپ