close
تبلیغات در اینترنت
بوی برف

مجله اینترنتی گپ مپ

از چهاره که گذشتم کتاب های درسی‌ام دستم بود.قدم هایم را تند کردم تا زودتر به ایستگاه مترو برسم.هوا سوز داشت و بوی برف میداد.یک دستم توی جیب کاپشنم بود و با دست دیگرم کتاب‌هایم را گرفته بودم همان طور که میرفتم صدایی به گوشم خورد«آقا تو رو خدا یکی از این شال ها رو بخر»! سرم…

آگهی آگهی

بوی برف

از چهاره که گذشتم کتاب های درسی‌ام دستم بود.قدم هایم را تند کردم تا زودتر به ایستگاه مترو برسم.هوا سوز داشت و بوی برف میداد.یک دستم توی جیب کاپشنم بود و با دست دیگرم کتاب‌هایم را گرفته بودم همان طور که میرفتم صدایی به گوشم خورد

«آقا تو رو خدا یکی از این شال ها رو بخر»! سرم را به عقب چرخاندم.پیرزنی به دیوار تکیه داده بود.چادر رنگ و رو رفته مشکی رنگی روی سرش بود و از سرما داشت میلرزید.گونه ها و بینی‌اش از سرما سرخ شده بود. دستم رفت به طرف جیبم.چند تا اسکناس هزاری از پس انداز کار تابستان هنوز تو جیبم مانده بود.پیرزن،دو -سه تا از شال های کانوایی دست بافتش را به طرف عابرانی گرفته بود که با عجله و بی اعتنا به او ،به طرف مترو قدم بر میداشتند.توی دلم گفتم :آخه شال میخوام چیکار؟از لا به لای هزاری ها یک اسکناس دپیستی در آوردم تا بدهم دستش اما او که گدا نبود .گفتم شاید کار درستی نباشد و پیرزن ناراحت بشود.دویست تومانی را توی جیب کاپشنم گذاشتم و طوری نگاهش کردم که یعنی«شرمنده‌ام»نگاهم را از چشم های ملتمصش گرفتم و قدم هایم را تند کردم اما صدای لرزانش هنوز توی گوشم زنگ میزد:«آقا تو رو خدا یکی از این شال ها رو » پله های ایستگاه مترو را دو تا یکی کردم و رفتم تو دل جمعیت .کنار سکوها که رسیدم ،قطار از راه رسید. داخل خانه که شدم شوفاژ روشن بود و اتاق گرمِ گرم.بوی چای تازه دم اتاق را پر کرده بود هیچ کس در خانه نبود یک استکان چای برای خودم ریختم و نشستم کنار شوفاژ همان طور که جرعه های چای را مزه مزه میکردم بی اختیار چهره‌ی سرمازده‌ی پیرزن توی ذهنم آمد :«نه من باید یکی از اون شال های کانوایی را ازش میخریدم بچاره پیرزنه تو اون سرما داشت التماس میکرد شاید به پولش احتیاج داشت چه اشتباهی کردم کاش یکی از شال ها رو برای مادر یا خواهر کوچیکم میخریدم پول که داشتم» از جا برخواستم و به طرف پنجره رفتم و کوچه را نگاه کردم برف آهسته آهسته شروع به باریدن کرده بود. فردای آن روز ،ظهر وقتی زنگ مدرسه خورد با عجله از همان مسیر به ظرف ایستگاه مترو راه افتادم زمین سفید پوش شده بود ماشین ها همه زنجیر چرخ بسته بودند برفی که از دیروز غروب میبارید ملحفه اش را روی شهر پهن کرده بود با عجله به سر چهارراه رسیدم اما پیرزن سر جایش نبود ای به خشکی شانس لعنت به من چه اشتباهی .میدانستم که تا یک مدت شاید هم تا همیشه نتوانم تصویر آن پیرزن را فراموش کنم به طرف ایستگاه مترو راه افتادم اما این بار بغض تلخی به گلویم چنگ انداخته بود.


لایک : 0

مطالب مرتبط

نظرات

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تمامی حقوق مطالب سایت متعلق به گردانندگان آن هست
طراحی و اجرا:گپ مپ